
یک توپ دارم قل قلیه...
سرخ و ... سرخ ِ سرخ شده بود بس که پرپر زده بود... سفید و آبیه
میزنم زمین هوا می ره
نمی دونی... نمی دونی چه دردی می کشید...دردی که... تا کجا میره
من این توپ رو نداشتم
مشق هام... مشق هام رو خوب نوشتم، به خدا نوشتم، آخه دارن دیکته می گن. مشق هام رو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یک توپ... یک توپ... یک توپ... ولش کن... یک توپ قلقلی داد...
وطنم,
دیــــــــــــــــار مجنون را ,
توی هر دستشویی اش ریدند
و کشیدند
یـــــــواش سیفون را . . .
(با تشکر از آقای مهدی موسوی)
در هنگام فتنه
بچه شتر دو ساله ای خواهم بود
که نه پشتی برای سوار شدن داشته باشد
نه شیری برای دوشیدن . . .
من یک گوسفندم .
شوهرم مردیست یک چشم .
پدر بزرگم را یک موتور سوار زیر گرفت . . . مرد.
گرگ هایی در لباس گوسفند , اطرافم .
هر کدام را که انتخاب میکنم , گرگی انتخاب میشود. میجهد , و دنبه ام را میگزد .
پدر بزرگم , در لحظه های سخت, همیشه از امید میگفت .
اما مرد . . .
آینده تاریک است. علف ها سیاهند . مراتع وسیعند. ما گوسفند ها تنهاییم. گرگ ها درنده اند . ما گوسفندیم. آنها گرگند.
امیدی نمی بینم .
امیدم . . . نقطه امید جهان است.
فقط همین. دیگر هیچ .
مرگ بر دموکراسی
مرگ بر دموکراسی
مرگ بر دموکراسی
وقتی که به خاطرش برادر هم کیش و هم وطنم رو با باتوم کتک میزنم . . .
[آیکون گلوی بغض کرده]
[آیکون چشمان پر از اشک]
روز، روزِ تولد من بود! اصلاً چرا دارم میگم من؟! مگه انسان ذاتاً اجتماعی آفریده نشده؟! پس چرا کیفر جرم، انزواست؟!
به قول حضرت هدایت: "آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟!"
...
چند روز قبل تر، تقی بهم زنگ زد و ازم پرسید که چه هدیه ای دوست دارم ازش دریافت کنم؛ منم از اونجایی که هیچی دوست نداشتم، گفتم تفاوتی برام نمیکنه که چی باشه!
راستی! شما میدونید چرا حس زاده شدن سالی یکبار در آدم ظاهر میشه؟! (البته ققنوستون زایمان رو هم تجربه کرده؛ این خاصیت ققنوسه!!!)
...
روز موعود مثل یه کودک، در انتظار دریافت هدیه (ولو یه تبریک خشک و خالی!) داشتم رویاپردازانه با خمیرِ بازی تخیل ور میرفتم؛ تا اینکه بالاخره هدیه انتخابی تقی رسید! میدونستم تقی شخصی نیست که بهش بربخوره؛ به همین خاطر شروع کردم به شکوه و شکایت، که این چه مزخرفیه که خریدی؟ (به هیچ وجه بهتون نمیگم که چی بود؛ مگه سزاواران ستاد تبلیغاتیه!!!)
تقی خان فرمودند: "تویی که انتخاب نکردی، حق گله کردن هم نداری؛ میدونم که در هرحال انتخابات محدود میبود! چون مطمئناً یه سقف مالی هم برات تعیین میکردم! ولی با این همه، امری رو که درش رای و نظری ندادی، حق به توپ و تشر بستنش رو هم نداری! همیشه میگن حق گرفتنی است؛ ولی تو این حق رو از خودت گرفتی؛ نه برای خودت!
انشاالله سال بعد!"
...
و من هنوز که هنوزه برای انتخاب هدیه تولد آینده در حال تفکر و تصمیمگیریم!!!
***
قصار نوشت: قدرت از آن کسی است که از آن استفاده کند.
رای نوشت: به شما ربطی نداره!
اون عوضی ای که روز اول اومد این دوتا کلمه رو ترجمه کرد وآورد تو فرهنگ ما ,هر جفتش رو به معنی "انتخاب" , وارد زبون ما کرد و به فلان جای مبارکش هم حساب نکرد که آخه عزیز من ,
این دوتا با هم فرق داره .
بابابزرگ من خودش استاد زبان انگلیسیه .همیشه میگه:
selection به معنی انتخابیه که توش حتما باید یکی از گزینه ها انتخاب بشه
election به معنی انتخابیه که یکی از گزینه هاش انتخاب نکردنه.
وای اصلا هواسم نبود این خارجی های مبتکر دموکراسی به این چیزی که ما اسمشو گذاشتیم انتخابات, میگن election
تا قضیه سیاسی نشده جمش کنیم
ر: گریه می کردم و می خندیدم... می خوردم و ... هیچی نفهمیدم...
می: ا. ا. ا. ا. ا. ا. ا ....... ـــــــ.ــــــــ.ـــــــ.ــــــــ.ــــــــ. سرمشق بعدی فردا...
فا: آن مرد آمد... از کجا؟ خفه شو... بنویس ببینم...
سل: من اعتراض دارم... این با عقاید من جور در نمیاد....... چی؟ جور در نمیاد... آب خنک میل دارین؟
لا: لا! لا! لا!... پس تا کی؟
سی: بزرگ شدم... پشت چراغ قرمز ایستادم... از رو خط عابر پیاده رد شدم... پل هوایی پاتق من بود... ولی... ولی من نت سی رو فشار ندادم... همونطور که نت دو رو هم من فشار نداده بودم... من هیچی رو فشار ندادم... فقط فشارم می دادن...
اومدم فشار بدم... یکی نت لا رو زد... اومدم حرف بزنم یکی نت لا رو زد... اومد ثابت بمونم یکی نت دو رو زد... همه زدن... همه زدن و من رقصیدم تو ریتم نت های اجباری...
من می خواستم مثل موج باشم... می خواستم وقتی می رقصم همه با هم باشیم... ولی تنها من بودم که پشت چراغ قرمز ایستاده بودم... می خواستم وقتی می دوَم همه بدوَن... ولی فقط عرفان رفت رو مین و شهید شد... می خواستم...
هنوز هم وقتی راه می رم... جای پام رو روی زمین می بینم...!
پروردگارا قسمت ميدهيم
اين سيگاري هاي غاصبي كه محيط عمومي و مشترك با ديگران رو به آلودگي ميكشند، اگر قابل هدايت هستند هدايت فرما در غير اين صورت از هستي ساقط فرموده و نعششان را در زير جوب آب مدفون فرما.
پروردگارا، حتي اگه دوست، آشنا، پسرخاله، هم وبلاگي، همسايه، مادر پير و عموي خودم هم جزو اين گروه بودند، در هر صورت هرگز پارتي بازي نفرما.
هيچ فرقي نميكنه.
بفرما!
من معمولا از اتفاقات و شایعه ها و خبرهایی که توی شهر میپیچه زیاد مطلع نیستم.
داشتم تو خیابون ولیعصر تقاطع انقلاب واسه خودم قدم میزدم و پیاده رو قشنگشو گز میکردم که رسیدم به چراغ قرمز و ایستادم .چشمم خورد به یه بنر تبلیغاتی بزرگ که سر چهار راه روی داربست سوارش کرده بودن .خیلی زرق و برق داشت . روش عکس یه آقاهه بود . خوش تیپ بود . زیرش نوشته بود :
"همگی راز ملیاردر شدن مرا بفهمید . وعده دیدار ما , 17/1/88 , استادیوم صد هزار نفری آزادی"
به آقا و خانمی که کنار دستم وایستاده بودن نگاه کردم . با اشتیاق خاصی داشتن همون بنره رو زیر و رو میکردن. گفتم "اقا داستان این آگهی تبلیغاتی چیه؟"
گفت "ای بابا یعنی نمی دونی ؟ این آقای خان بابایی ه دیگه . قراره توی یه مجلس خیلی بزرگ با شرکت صد هزار نفر , تمام راز های ملیاردر شدنش رو به همه بگه . "
جالب بود . علاقه مند شدم توی اون مجلس شرکت کنم . با هزار بدبختی تونستم بلیط ش رو تهیه کنم . پاچه خاری هزار نفرو کردم . اما بالاخره با هزار جور سگ دو زدن بلیط رو گرفتم .قیمتش هم ده هزار تومن بود . خوب بود خب . خیلی هم گرون نبود . واسه همچین مجلسی ده هزار تومن پولی نیست که .
____________________________
شب مراسم , همه مردم منتظر و مضطرب و هیجان زده دور تا دور استادیوم نشسته بودن سراپا گوش شده بودن تا راز بزرگ این مرد رو بشنون . مردم دل تو دلشون نبود . خیلی علاقه داشتن اینو بفهمن . منم مثل همه . واقعا کنجکاو بودم بدونم .
اقای خان بابایی اومد روی صحنه . وسط زمین چمن . خیلی شیگ و پیک و شق و رق . وایستاد اون وسط . یه سینه ای صاف کرد . دهانش رو آور جلوی میکروفن و گفت :
"خوشحالم که خدمت همه شما هم شهری های خوبم عرض کنم که من , همین امشب , تونستم یه ملیارد تومن پول نقد به دست بیارم . و باعث و بانیش هم کسی نبود غیر از خود شماها , همشهری های عزیز و دوست داشتنی من که صد هزار تا بلیط ده هزار تومنی ازم خریدید که من این رازو بهتون بگم ."
.
.
.
چی بگم ؟. . . !
کسی میدونه چطوری میشه در عرض یک شب, یه ملیارد تومن به جیب زد ؟
جوابشو من میدونم.
تو پست بعدی میگم.
باور نمی کنی؟
وقتی گفتم میفهمی که میشه!
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر
حرف حق را در نیابد گوش خر
نوشته شده توسط : کسی که راجع به دیگران اشتباه فکر میکنه
اجزا تشکیل دهنده:
1- مصرف کننده = آدمیزاد
2- تولید کننده = گاو
فرمول کلی: اصلاح الگوی آدم!
راهکار: مااااااااااااااا میتوانیم!
نتیجه گیری: او با ما نیست!
نان، عشق، موتور 1000............................ سال 57
گرسنگی، طلاق، گاری دستی....................سال 87
بیست و سی (اون خانومه!):
«بالاخره چند تن از نامزدهای انتخابی ریاست جمهوری مشخص شدند ... » [Turn Off]
- اَه! خسته شدم از این همه اخبار بیخبری! برم یه ناخنک به حافظه سخت موسیقیم بزنم.
...
«شاید این جمعه بیاید؛ شاید ... » .... هر چی دق و دلی داشتم ریختم تو دستمال کاغذی!
- دوباره چته؟ دیوانه! تو آدم نمیشی. اصلاً تو رو چه به اصلاح جامعه. برو سر خیابون CD بفروش. برای من شده ققنوس افسانه ای!
- تقی! دوباره شروع نکن. حال و حوصله ت رو ندارم؛ خواهش میکنم ... تقی؟! فکر میکنی کی میادش؟ خیلی وقته که منتظرشم. یعنی کی امام زمان ظهور میکنه؟
- واسه همین افکارته که میگم آدم نمیشی. اینقدر سیاه و سفید به دنیا نگاه نکن. تکنولوژی پیشرفت کرده. نمونه ش ماهواره امید. یه کم رنگی باش. یا سیاهِ سیاه میبینی، یا سفیدِ سفید. در هر دو حال کور تشریف داری، بید مجنون من! قبل از اینکه وقتش برسه. هر کسی باید موعود خودش رو ظاهر کنه. لزومی نداره آدم تا آخر عمرش منتظر ناجی باشه. شاید عمرت قد نداد. یه کم هم خودت دست و پا بزن.
- [با دهنی کج!] خب! دیگه خوشحال شدیم، خدافظ!
- ناسلامتی ققنوسی. هم مادری هم فرزند. اصلاً ولش کن. سوره یاسین رو از من بهتر بلدی! خاک بر سرِ خاکسترنشینت کنن!
...
«اینم مخش تاب داره ها. بیخیال! بچسبیم به آزمون معرفی به استاد. 09… اَه! این ریچی هم که در دسترس نیست. حالا چه خاکی باید بر سر بپاشم؟! از کی باید یاد بگیرم؟! سزای ... (لا اله الا الله) هم که قرار بود دست ما رو تو شرکت بند کنه! تو این وضعیت بیکاری، رفاقت هم بیکار نشسته! دوباره دارم میریزم به هم. وبلاگ رو هواست، بنده (من + اجتماع) هم توی گل! (حرف گاف! به اختیار به ضم یا به کسر خوانده شود!) یکی نیست بگه آخه الاغ! توی ... خودت موندی، میخوای جامعه رو ببری آرایشگاه؟! (خودمونیما ولی تقی گفت!) فکرم کار نمیکنه. اصلاً به چی باید فکر کنم؟ تقی هم که هر وقت لازمش داری نیست! ... »
- تقی! تقی! ...
سلام به همه مخاطبان و خوانندگان عزیز وبلاگ سزاواران
توی این مدتی که یه مقدار به علت محرم و این صحبتا آمار بازدید بلاگ ما و بقیه بلاگ ها اومده بود پایین ما هم یه استراحتی به خودمون دادیم . به جای پست نوشتن نشستیم چندتا جلسه گذاشتم یه تصمیم گیری های کوتاه مدت و بلند مدتی کردیم و به نتایجی هم رسیدیم. مهم ترین نتیجش که الان میخوام عرض کنم خدمتتون اینه: گروه سزاواران از تمام علاقه مندان به فعالیت های اجتماعی و فرهنگی دعوت به همکاری میکنه.این همکاری در همین قالب وبلاگ نویسی هستش .یعنی دوستان صاحب قلم و یا صاحب خبری (قلم اجاره ای ها و بی خبرها هم...) که حس میکنن با ما حال میکنن و همچینین میتونن مفید باشن با ذکر نام و یا بی ذکر نام به صورت افتخاری عضو گروه ما بشن و با هامون و با هاشون , فعالیت کنن.در این زمینه قبلا دوستان لطف کرده بودن و چند مورد پیشنهاد همکاری داده بودن که به دلیل تفاوت شرایط اون موقع با الان ما شرمندشون شده بودیم.اما الان شرایط جوری شده که ما خودمون ازشون دعوت میکنیم قدرم رنجه کنن. برو بچه هایی که حال همکاری دارن به این ایمیل: sezavaran@yahoo.com یه نامه بفرستن و خودشون رو معرفی کنن تا ما هم اساس نامه گروه و یک سری صحبت های ضروری رو براشون بفرستیم و اگر عمری باقی بود فعالیت ها رو شروع کنیم.
منتظریم... |