تبليغاتX
شما سزاوارید...

نام کوچه: بن بست نیکوکار

خانه پلاک 777: عباس آقا... 12 سال سابقه زندان به خاطر قتل عمد

خانه پلاک 666: هوشنگ آقا، معروف به هوشنگ سه سوت... کف رو... جیب بر... کیف قاپ... در حال فعالیت!

خانه پلاک 13: آقا شهرام... معروف به بچه خفاش شب... تجاوز به صورت شبانه روزی... معتاد به کراک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 7:31  توسط سزا  | 

ما فهمیدیم خر خره... چه ته جوادیه باشه چه وسط میدون تجریش می بندیمش به درخت... ولی هنوز نفهمیدیم که آدم آدمه... ته جوادیه بودنش با وسط تجریش بودنش خیلی فرق داره...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:9  توسط سزا  | 

کورم... دستم رو می برم جلو... آتیش می گیرم... یه ذغال گذاشته بود کف دستم... چرا؟... تا بفهمم جایی که قراره توش آروم بگیرم چقدر گرم و خشک و سوزانه... ذغال رو انداختم روی زمین و دستم رو کشیدم کنار...

... اونور آب چی؟ اونجا به جای اینکه ذغال رو بذارن کف دستم، منو می ذارن روی ذغال... کسی که میفته روی زمین منم... ذغال اونجا همیشه آماده قلیون چاق کردنه...

مشتی... یه چایی قند پهلو هم واسه ما بیار... سردم شد...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 20:16  توسط سزا  | 

سرت رو بالا بگیر و بلند داد بزن بگو غلط کردم...

- غلط کردی... من و این حرفا؟

مگه من چجوریم؟ می شه ها... با یه غلط کردم همه چی عوض میشه...

-تو... بیشین بینیم باوووو حال نداریم...

من تو رو نمی بینم...

- تو کوری من تو رو ببینم کافیه...

من خوبم...

- زرررررررررررررررررررررررررررررشک باباجون... گلابی تو به این حرفا نمی خوری...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:9  توسط سزا  | 

بارون شرشر رو سقف شیروونی گنبد آقا علی عباس می ریزه... اون پایین مورچه های سیاه دارن تند تند اینور اونور می رن و عده ایشون هم چپیدن تو هم یکجا... سردشون شده حتماً... من ولی زیر این بارون احساس سبکی می کنم... صورتم رو سمت آسمون می گیرم که هر لحظه داره نزدیک تر میشه...

پایین رو نگاه می کنم... مورچه ها خیلی ریز و کوچیک شدن... منم صورتم رو گرفتم رو به آسمون... چشمم رو به پایین می دوزم... مورچه ها دور یک دسته گل بزرگ جمع شدن... خاک بازی می کنن... تو سر و کله شون میزنن و بیهوش میفتن...

من خیلی بالا بودم...

اونا خیلی پایین بودن...

                            ...مورچه ها گریه می کردن...

من مرده بودم...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:29  توسط سزا  | 

آویزونتیم... بو میدیم... لجن زارهای تمیزی هستیم... هممون عاشق هم هستیم ولی فقط پنجشنبه شب ها... راستی ما سوال داریم... آقا معلم شما... شما از بوی گند خوشت میاد نه؟ آقا معلم چرا ما رو از سر کلاست اخراج کردی؟ آخه فقط، فقط اون سر کلاس تغذیه خورده بود... آقا معلم چرا دیگه جواب سوال های ما رو نمیدی؟ می خوای ما بی سواد بزرگ بشیم بعدا ثلث آخر بیایم پیشت همه رو رد کنی؟ آره؟... آره...

آقا معلم یادته؟ یادته فوت کردی تو صورتمون گفتی الهی که خوشبخت بشی... ولی در عوض ما چی کار کردیم...؟

کلاس های آزادمون یادش بخیر تو پردیس دانشگاه برگزار می شد... حالا اومدیم اینجا نه معلمی... نه گچ و تخته ای... همه هم می گن دانشگاه پیام نور برای شما مناسبه...

ما عقل داریم... راستی ما عقل داریم... بفروشش با پولش کاسه توالت بخر...

ما دل داریم... راستی ما دل داریم... کبابش که سوخته... بریز سطل آشغال خفمون کرد...

ما... ما... ما... آهان... گاویم؟... آره؟ ...آره... ما گاویم...

آقا معلم جواب سوالمو گرفتم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:1  توسط سزا  | 

تو مسجد ميدون فاطمي نشستم... جلوت نشستم مثل يك مجسمه... داري چشمامو خيس مي كني... زار نمي زنم فقط گريه مي كنم... كاغذ و قلم رو درآوردم و دارم مي نويسم... خدايا مي دوني فرق آدم هاي بدبخت و خوشبخت چيه؟ تو فهميدن... آدم هاي خوشبخت فهميدن كه خوشبخت هستن ولي آدم هاي بدبخت... نه!... واسه همين هميشه می نالم/ن...

الحمدالله رو كه گفتم بهت شك كردم... الله اكبر رو كه گفتم بهت شك كردم...تو خدايي؟

كجات رو شكر كنم؟

تو مسجد ميدون فاطمي نشستم... جلوت نشستم مثل يك مجسمه... ديگه صورتم خيس شده ولي هنوز زار نمي زنم فقط گريه مي كنم... و تو مي خندي مثل هميشه... و من مي نويسم مثل هميشه... خدايا مي دوني فرق انسان با حيوون چيه؟ تو فهميدن... حيوون هايي مثل من هيچي نمي فهمن... هيچي... نه از كم كمش نه از زياد زيادش ولي انسان ها مي فهمن...

سبحان الله رو كه گفتم به خودم شك كردم... يعني من ِ خطاكار رو تو خلق كردي؟ تويي كه پاكي؟... اشهد ان لا اله الا الله رو كه گفتم به خودم شك كردم... يعني من هم شهادت مي دم؟ مني كه هيچي نيستم؟...

تو مسجد ميدون فاطمي نشستم... جلوت نشستم مثل يك مجسمه...ديگه صورتم خشك شده ولي هنوز زار نمي زنم... فقط...فقط...فقط حلالم كن!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:52  توسط سزا  | 

دماغمو بالا می کشم... سرما نخوردم... اینجوری حال می کنم... فرت و فرت...

صورتتو بیار جلو... می خوام دود سیگارمو فوت کنم تو صورتت صفا کنیم...

سیب دوست ندارم... زمینیشو عشقه... همچی باس خاکی باشه... بندازی زیر یه ذغال داغ و مامان بعدش داغ داغ بخوری تو سرمای زمستون کنار آتیش... بعدشم یه پاتیل دوغ بخوریم و هی آروغ بزنیم و بگیم اااااااااااااااسب...

وااااااااااااای مردم عجب خوار مادری دارن هااااااااااااااااااااااااااا... نوش جونمون...

می خوام از خیابون رد شم با چشم بسته ببینم کدوم مادر نزائیده ای می خواد بیاد روی ما... دوسه تا لیچار بارش کنیم و اگه زر زر زیادی کرد تیزی بکشم زمین و زمونو براش قرمز کنم...

آخر شب هم برو بچ رو میریزیم تو پیکان جوانان گوجه ای و آهنگ حمیرا می ذاریم صفا...

بخند به روی دنیا...دنیا به روت بخنده... نذار که درد و غصه...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:43  توسط سزا  | 

مترسک تنها در مزرعه زیر باد و باران ایستاده بود... کلاغ ها هم دیگر با او کاری نداشتند. شب و روز ایستاده بود و منتظر بود... با دست هایی رو به آسمان...کاری جز دعا نمی توانست... می ترسید اما همچنان استوار در مزرعه مانده بود... لباس هایش پاره پاره در باد به این سو و آن سو... مترسک می دید... وزش باد را... ریزش باران را و آسمانی که آبی بود...


مزرعه امسال محصول پر باری داشت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:30  توسط سزا  | 

آهای بیاین بخونین...آهای.....

که چی؟ نشستی این پست رو می خونی که چی بشه؟ مثلا می خوای بدونی درون یه آدم چی می گذره؟ آره؟ همین آدم از کنارت تو خیابون رد میشه... پاش می لنگه... چشمش کوره... لال شده... دستش رو طرفت دراز میکنه... آقا، خانوم... اصلا با تو فرق می کنه... پس الان نشستی چی رو داری می خونی؟!... اینجا نه صفحه حوادث روزنامه است... و نه از رمان های عشقی م.مودب پور خبریه... نه حلوا خیرات می کنن نه شیرینی... چی میخوای پس...؟ اون سیب قرمز اون بالا رو می خوای؟ اون هم کرم خورده است... خیالت راحت...

نظر خواهی برای این پست هم غیر فعال می باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:11  توسط سزا  | 


Google Earth رو Zoom Out کردم... اومدم اومدم اومدم تا کره زمین شد یه نقطه... یه چیز ناچیز که اصلا به چشم نمیاد...

یعنی خدا هم از اون بالا ما رو همینجوری نگاه می کنه؟


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:41  توسط سزا  | 


دارند روی جدول های وسط خیابان ولی عصر را نرده کشی می کنند...

کسی کلاس بسکتبال یا والیبال خوب سراغ داره...؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:11  توسط سزا  | 


به نام خدا... خاک بر سر... ببین مسجد رو چقدر دور ساخته که واسه دستشویی رفتن تا اینجا باید بیام...

- آقا برو... برو بابا کسی نیست... ای بابا سبزه دیگه برو... خاک تو سر این مملکت که دیگه درست بشو نیست...

- ایستگاه نگــــــــــــــــــــــــــــــــــه دار.... هــــــــــــــــــو... خاک تو سر این دولت کنن که ایستگاه نمی سازه بیست متر به بیست متر...

- آقا ببخشید ساندیس دارین؟.... خاک تو سر این شهرداری کنن که یک سطل آشغال زیر دهن ما وصل نکرده...


نتیجه گیری: برای خاک بر سر گفتن دنبال بهانه نباشید...


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:34  توسط سزا  | 


انقدر دختر خوبیم... به خدا راست می گم... دلم تو این روزای پاییزی خیلی گرفته... ولی... ولی ناراحت نباشین... قول می دم... به جون ِ... به جون مامان خورشید... قول می دم... قول می دم گریه کنم... آخه  می دونی هیچکس اینجوری منو دوست نداره... هیچکس... همه... همه یه چیزی می کشن رو سرشون تا من رو نبینن... انگار من... انگار من... من...!

آقا... منو ببین!... خانوم... خانوم تو رو خدا منو ببین!... منم...منم... به خدا منم... همون...همون دختر خوب همیشگی با دامن آبی... آخه چرا؟...چرا چشماتونو بستین؟... آخه چرا؟... من فقط... فقط دلم گرفته... گریه کنم؟... گریه که کنم دلتون خنک میشه اونوقت بعضیاتون دوباره منو دوست دارین... شما فقط اشک منو می خواین... می دونم... شما فقط دوست دارین من اشک بریزم تا مثل بچه های یتیم دست به سرم بکشین و   به به و چه چه کنین... باشه... باشه قبول!... گریه می کنم... گریه می کنم... پس اشکامو ببینین...

...و باران دوباره شیشه پنجره را شست... 


...آنطرف پنجره دختری ایستاده با دامنی آبی و موهایی به رنگ شب... می خندد... از ته دل... فردا می تواند طلوع خورشید را ببیند...


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:18  توسط سزا  | 


گاهی به اندازه یک خودکار هم نیستیم... به دنیا می آید... یکرنگ است... اثر می گذارد... و میمیرد... با کوله باری از نوشته های به یادگار مانده...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:0  توسط سزا  |