تبليغاتX
شما سزاوارید...

آهای بیاین بخونین...آهای.....

که چی؟ نشستی این پست رو می خونی که چی بشه؟ مثلا می خوای بدونی درون یه آدم چی می گذره؟ آره؟ همین آدم از کنارت تو خیابون رد میشه... پاش می لنگه... چشمش کوره... لال شده... دستش رو طرفت دراز میکنه... آقا، خانوم... اصلا با تو فرق می کنه... پس الان نشستی چی رو داری می خونی؟!... اینجا نه صفحه حوادث روزنامه است... و نه از رمان های عشقی م.مودب پور خبریه... نه حلوا خیرات می کنن نه شیرینی... چی میخوای پس...؟ اون سیب قرمز اون بالا رو می خوای؟ اون هم کرم خورده است... خیالت راحت...

نظر خواهی برای این پست هم غیر فعال می باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:11  توسط سزا  | 


Google Earth رو Zoom Out کردم... اومدم اومدم اومدم تا کره زمین شد یه نقطه... یه چیز ناچیز که اصلا به چشم نمیاد...

یعنی خدا هم از اون بالا ما رو همینجوری نگاه می کنه؟


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:41  توسط سزا  | 


دارند روی جدول های وسط خیابان ولی عصر را نرده کشی می کنند...

کسی کلاس بسکتبال یا والیبال خوب سراغ داره...؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:11  توسط سزا  | 


به نام خدا... خاک بر سر... ببین مسجد رو چقدر دور ساخته که واسه دستشویی رفتن تا اینجا باید بیام...

- آقا برو... برو بابا کسی نیست... ای بابا سبزه دیگه برو... خاک تو سر این مملکت که دیگه درست بشو نیست...

- ایستگاه نگــــــــــــــــــــــــــــــــــه دار.... هــــــــــــــــــو... خاک تو سر این دولت کنن که ایستگاه نمی سازه بیست متر به بیست متر...

- آقا ببخشید ساندیس دارین؟.... خاک تو سر این شهرداری کنن که یک سطل آشغال زیر دهن ما وصل نکرده...


نتیجه گیری: برای خاک بر سر گفتن دنبال بهانه نباشید...


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:34  توسط سزا  | 


انقدر دختر خوبیم... به خدا راست می گم... دلم تو این روزای پاییزی خیلی گرفته... ولی... ولی ناراحت نباشین... قول می دم... به جون ِ... به جون مامان خورشید... قول می دم... قول می دم گریه کنم... آخه  می دونی هیچکس اینجوری منو دوست نداره... هیچکس... همه... همه یه چیزی می کشن رو سرشون تا من رو نبینن... انگار من... انگار من... من...!

آقا... منو ببین!... خانوم... خانوم تو رو خدا منو ببین!... منم...منم... به خدا منم... همون...همون دختر خوب همیشگی با دامن آبی... آخه چرا؟...چرا چشماتونو بستین؟... آخه چرا؟... من فقط... فقط دلم گرفته... گریه کنم؟... گریه که کنم دلتون خنک میشه اونوقت بعضیاتون دوباره منو دوست دارین... شما فقط اشک منو می خواین... می دونم... شما فقط دوست دارین من اشک بریزم تا مثل بچه های یتیم دست به سرم بکشین و   به به و چه چه کنین... باشه... باشه قبول!... گریه می کنم... گریه می کنم... پس اشکامو ببینین...

...و باران دوباره شیشه پنجره را شست... 


...آنطرف پنجره دختری ایستاده با دامنی آبی و موهایی به رنگ شب... می خندد... از ته دل... فردا می تواند طلوع خورشید را ببیند...


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:18  توسط سزا  | 


گاهی به اندازه یک خودکار هم نیستیم... به دنیا می آید... یکرنگ است... اثر می گذارد... و میمیرد... با کوله باری از نوشته های به یادگار مانده...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:0  توسط سزا  | 

لانه سگ از وفای زیاد همیشه در بیرون از منزل انسان است...


پ.ن: خوبی کنید... وفادار باشید...و اعتماد کنید...ولی هر کدومش که زیاد بشه تبدیل به یک وظیفه میشه واسه آدم ها...

پ.ن: مراقب باشید...


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:24  توسط سزا  | 

خر کدخدا تازه دانشگاه قبول شده بود... خر کدخدای ده بالا هم توی دانشگاه قبول شده بود از قبلنا...

خر کدخدا تا آخر خر ِ خر کدخدای ده بالا موند... ولی خر کدخدای ده بالا از خریت نجات پیدا کرد و رفت دنبال خر کردن بقیه... تو این اوضاع خر تو خر... او ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!!!!

....چقدر خــــــــــــــــــر...!!!


پ.ن: خودتی!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:55  توسط سزا  | 

اینجا همانجاست... اشتباه نیامده اید... ما عوض شدیم...

پ.ن: من نه فیلسوفم نه آدم... فقط می نویسم... شعر یا شعر مهم نیست... می نویسم... همین برام مهمه... پس همچنان می نویسم...



آدرس هاتون پاک شده... اونایی که بودن لطفا آدرس یادشون نره... ما عوض شدیم... دلیل نداره شما هم عوض بشین... تا اونجایی که یادمه لینک ها رو می ذارم...


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:1  توسط سزا  |